تفسیر ما شاء اللَّه کان
تفسیر «هر چه خدا خواست همان شود»
این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بی عنایات خدا هیچیم هیچ
اين همه حرف زديم اما در طريق آمادگى اگر عنايتهاى الهى نباشد هيچ در هيچيم.
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاه استش ورق
بدون عنايتهاى الهى و اولياى خاص او، اگر فرشته هم باشد نامه عملش سياه خواهد بود.
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
اى خدا! اى آنكه فضل تو حاجتها را بر مى آورد، روا نيست كه نام هيچ كس همراه نام تو ذكر شود.
این قدر ارشاد تو بخشیده ای
تا بدین بس عیب ما پوشیده ای
تا اين حد ارشاد به راه راست عطاى توست، تاكنون بسيارى از عيبهاى ما را پوشانده اى.
قطره ای دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
تو آن قطره دانشى را كه پيش از اين عطا كرده اى به درياهاى خويش پيوند ده.
قطره ای علم است اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاک تن
قطره يى علم در جان من است، تو آن قطره را از هواى نفس و از خاك تن نجات بخش.
پیش از آن کاین خاکها خسفش کنند
پیش از آن کاین بادها نشفش کنند
پيش از آنكه خاكها آن را بپوشانند و يا پيش از آنكه بادها آن را بخشكانند، نجاتش ده.
گر چه چون نشفش کند تو قادری
کش از ایشان واستانی واخری
هر چند اگر بخشكانند، تو قادرى كه از آنها بازگيرى و بخرى.
قطره ای کاو در هوا شد یا که ریخت
از خزینه ی قدرت تو کی گریخت
آن قطره يى كه بخار شد يا محو گشت، چگونه مى تواند از خزانه قدرت تو بگريزد؟
گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش او کند از سر قدم
اگر به عدم يا صد بار آن سوى تر عدم هم برود، تا تو آن را فراخوانى شتابان به سوى تو مى آيد.
صد هزاران ضد ضد را می کشد
بازشان حکم تو بیرون می کشد
صدها هزار ضد، ضد خود را از بين مى برد، باز فرمان تو آنها را ظاهر مى كند.
از عدمها سوی هستی هر زمان
هست یا رب کاروان در کاروان
پروردگارا! هر لحظه از عدمها قطار قطار كاروان به عالم هستى فرا مى رسند.
خاصه هر شب جمله افکار و عقول
نیست گردد غرق در بحر نغول
مخصوصا هر شب تمام انديشه ها و خردها در آن درياى ژرف غرق مى شوند.
باز وقت صبح آن اللهیان
بر زنند از بحر سر چون ماهیان
سپيده دم بار ديگر آن آفريده هاى الهى چون ماهيها از آن دريا سر بر مى آورند.
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ
در پاييز صدها هزار شاخ و برگ مغلوب مى شوند و در درياى مرگ غرق و نابود مى گردند.
زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر
در گلستان نوحه کرده بر خضر
زاغ چون نوحه خوانان سياه مى پوشد و در گلستان بر گلها و سبزه ها مرثيه مى خواند.
باز فرمان آید از سالار ده
مر عدم را کانچه خوردی باز ده
بار ديگر از كدخدا فرمانى به عدم مى رسد كه هر چه خورده اى بازده.
آن چه خوردی واده ای مرگ سیاه
از نبات و دارو و برگ و گیاه
اى مرگ سياه! آنچه از سبزه و گياهان طبى و گل و نبات خورده اى، پس بده.
ای برادر عقل یک دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
اى برادر! لحظه يى حواست را جمع كن، در وجود تو نيز هر لحظه خزانى و بهارى است.
باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچه ی ورد و سرو و یاسمین
باغ سرسبز و تر و شاداب دل را تماشا كن كه پر از غنچه هاى گل سرخ و سرو و ياسمن است.
ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ
از بسيارى برگ، شاخه ها پنهان است و از بسيارى گل نه صحرا و نه كاخ ديده مى شود.
این سخنهایی که از عقل کل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
اين سخنان نيز كه از جانب عقل كل مى آيد، عطرى از آن گلستان و سرو و سنبل است.
بوی گل دیدی که آن جا گل نبود
جوش مل دیدی که آن جا مل نبود
در جايى كه گل نباشد، عطر گل شنيده اى؟ در جايى كه شراب نباشد، جوشش شراب ديده اى؟
بو قلاووز است و رهبر مر ترا
می برد تا خلد و کوثر مر ترا
عطر راهنماى توست، تو را تا بهشت جاويد و كوثر راهنمايى مى كند.
بو دوای چشم باشد نور ساز
شد ز بویی دیده ی یعقوب باز
عطر دارويى است كه بر نور چشم مى افزايد، چشم يعقوب از رايحه يى روشن شد.
بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند
بوى عفونت چشم را سياه مى كند، اما رايحه يوسف چشم را يارى مى كند.
تو که یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
تو يوسف نيستى لا اقل يعقوب باش و چون او اشك بريز و بنال.
بشنو این پند از حکیم غزنوی
تا بیابی در تن کهنه نوی
اين پند را از حكيم غزنوى بشنو تا در تن فرسوده خويش طراوتى بيابى:
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بد خویی مگرد
«براى ناز كردن روى زيبايى چون گل سرخ بايد داشت، اگر چنين رخسارى ندارى بدخويى مكن».
زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد
«ناز از روى زشت ناپسند است، چشمى كه نابينا باشد و درد هم بكند، تحملش دشوار است».
پیش یوسف نازش و خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن
در برابر يوسف ناز مكن و زيبايى مفروش، چون يعقوب جز اظهار نياز و جز آه كشيدن كار ديگر مكن.
معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
معنى مردن طوطى هم اظهار نياز بود، تو هم در نياز و فقر خود را به مردگى زن.
تا دم عیسی ترا زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند
به مردگى زن تا نفس عيسى تو را زنده كند و تو را نيز چون خود زيبا و خجسته سازد.
از بهاران کی شود سر سبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
كى در فصل بهار سنگ سرسبز مى شود؟ تو نيز خاك باش تا از تو گلهاى رنگارنگ برويد.
سالها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
سالها سنگى دل آزار بودى، براى امتحان مدتى هم خاك باش.





