عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او -بود شاهی در زمانی پیش ازین - ملک دنیا بودش و هم ملک دین

عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او
0

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک و بیمار شدن کنیزک و تدبیر در صحت او.
عاشق شدن پادشاه بر کنیزک بیمار و تدبیر او براى بهبود آن کنیزک


بود شاهی در زمانی پیش از این
ملک دنیا بودش و هم ملک دین 

در زمانهاى قديم پادشاهى بود كه هم سلطنت دنيا و هم پادشاهى دين را داشت.


اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار

اين پادشاه روزى از روزها با خواص درباريان به عزم شكار بر نشست.


یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک جان شاه 

در راه كنيزكى ديد و پادشاه در برابر زيبايى آن كنيزك غلام شد.


مرغ جانش در قفس چون می طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید

چون جانش در قفس تن مى طپيد، پولى داد و آن كنيزك را خريد.


چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد

چون او را خريد و به مراد دلش رسيد، اتفاقا كنيزك بيمار شد.


آن یکی خر داشت، پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود

شخصى خرى داشت، پالان نداشت؛ پالانى تهيه كرد، گرگ خرش را دزديد.


کوزه بودش آب می نامد به دست
آب را چون یافت خود کوزه شکست 

ديگرى كوزه يى داشت، آب نمى يافت؛ چون آب به دست آورد، كوزه اش شكست.


شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست 

شاه از همه جا طبيبانى گرد آورد و گفت كه زندگانى هر دو تن ما به دست شماست.


جان من سهل است جان جانم اوست
دردمند و خسته ام درمانم اوست 

جان من ارزشى ندارد، اين كنيزك جان جان من است. من دردمند و خسته ام كه درمانم اوست.


هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا

هركس كه جان مرا درمان كند، خزانه و جواهرات مرا خواهد برد.


جمله گفتندش که جان بازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم 

طبيبان همه گفتند كه در اين باره نهايت كوشش را به كار مى بريم و با هم مشورت مى كنيم و بيمار را علاج مى كنيم.


هر یکی از ما مسیح عالمی است
هر الم را در کف ما مرهمی است 

هريك از ما چون مسيح دانا مرده را زنده مى كند و دواى هر دردى در دست ماست.


گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر

از خودبينى «ان شاء الله» نگفتند، لذا خدا خواست كه ناتوانى بشر را بدانان نشان دهد.


ترک استثنا مرادم قسوتی است
نی همین گفتن که عارض حالتی است 

منظور از «ان شاء الله» نگفتن، بيان سخت دلى فطرى است، نه تلفظ ظاهرى عبارت كه امرى عارضى است.


ای بسا ناورده استثنا به گفت
جان او با جان استثناست جفت 

بسا كسانى كه «ان شاء الله» نمى گويند، ولى جانشان پيوسته قرين ان شاء الله است.


هر چه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا

طبيبان هر دوايى كه دادند و هر معالجه كه در پيش گرفتند، بيمارى كنيزك شديدتر شد و آرزوى آنان عملى نگرديد.


آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد

كنيزك در اثر بيمارى چون موى باريك شد و چشمان پادشاه نيز به جويبار خون بدل گشت.


از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می نمود

از قضا سكنجبين صفرا را زياد كرد و روغن بادام بر يبوست افزود.


از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت 

هليله (كه مزاج را نرم مى كند) باعث خشكى مزاج شد و آب، چون نفت تب را زيادتر كرد.

 

ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه ی کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه خدا و در خواب دیدن او ولی را.
ظاهر شدن ناتوانى طبیبان از معالجه کنیزک بر پادشاه و روى آوردن پادشاه به درگاه خدا و خواب دیدن شاه ولى را


شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پا برهنه جانب مسجد دوید

شاه چون ناتوانى طبيبان را ديد، پابرهنه به مسجد شتافت.


رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده گاه از اشک شه پر آب شد

به طرف محراب مسجد روان شد، محراب از اشك چشمانش تر شد.


چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

چون از گريه به خود آمد، زبان به مدح و ستايش الهى گشود.


کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می دانی نهان 

گفت: اى خدايى كه كمترين عطاى تو سلطنت جهان است، من چه بگويم؟ تو بر اسرار نهان من واقفى.


ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه 

اى خدايى كه پناهگاه حاجات مايى، ما بار ديگر به راه خطا رفته ايم.


لیک گفتی گر چه می دانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت 

(من چيزى نمى گويم) اما خودت گفته اى كه اگر چه من رازهاى نهانتان را مى دانم، شما نيز آنها را بر زبان بياوريد.


چون بر آورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش 

چون از صميم قلب ناله سر داده بود، درياى رحمت الهى به تلاطم در آمد.


در میان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود

در اثناى گريه خواب بر شاه چيره شد، و در خواب پيرى بر او ظاهر شد.


گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا ز ماست 

بدو گفت كه اى پادشاه! مژده كه حاجاتت برآورده شد، اگر فردا غريبى به درگاه تو آيد، از جانب ماست.


چون که آید او حکیمی حاذق است
صادقش دان که امین و صادق است 

چون پيش تو آيد، بدانكه او طبيبى ماهر است و گفته هاى او را باور كن كه شخصى درستكار است.


در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین 

در شيوه معالجه قدرت او را تماشا كن و در كارهاى او توانايى خدا را سير كن.


چون رسید آن وعده گاه و روز شد
آفتاب از شرق، اختر سوز شد

چون ساعت وعده فرا رسيد و روز شد و آفتاب از مشرق برآمد و ستارگان را از بين برد،


بود اندر منظره شه منتظر
تا ببیند آن چه بنمودند سر

پادشاه جلوى پنجره به انتظار نشسته بود، تا آنچه را كه در نهان ديده بود، به عيان ببيند.


دید شخصی فاضلی پر مایه ای
آفتابی در میان سایه ای 

ديد شخصى دانشمند و پرمايه، چون آفتابى كه درون سايه باشد،


می رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال 

مانند ماه نو از دور نمايان شد، مثل خيال، هم بود و هم نبود.


نیست وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان 

آرى خيال نيز شبيه چيز معدوم است، اما مى بينى كه جهان با خيال در تكاپوست.


بر خیالی صلح شان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان 

صلح و جنگ جهانيان ناشى از خيال است، افتخار و ننگشان از خيال سرچشمه گرفته است.


آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مه رویان بستان خداست 

آن خيالاتى كه اوليا را صيد مى كند، عكسى از پرتو جمال ماهرويان بهشت است.


آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید

آن خيالى كه شاه در خواب ديده بود، در رخسار مهمان نيز ديده مى شد.


شه به جای حاجبان واپیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت 

شاه به جاى دربان به استقبال آن مهمان غيبى خود رفت.


هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بی دوختن بر دوخته 

هر دو سالك درياى حقيقت شناگرى آموخته بودند و جانهايشان به هم پيوسته بود.


گفت معشوقم تو بوده ستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان 

شاه گفت: معشوق واقعى من تويى، اما رسم جهان بر اين است كه كار از كار مى زايد.


ای مرا تو مصطفی من چون عمر
از برای خدمتت بندم کمر

اى براى من به منزله مصطفى (ص) و من برايت چون عمر، من كمر بر خدمت تو بسته ام.

 

از خداوند ولی التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی ادبی.
از خداوند ولى التوفیق درخواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهاى بى ادبى 


از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم گشت از لطف رب 

از خدا در رعايت ادب توفيق مى خواهيم، زيرا كه بى ادب از لطف پروردگار محروم مى ماند.


بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

بى ادب نه تنها بر خود بدى مى كند، بلكه آتش به همه دنيا مى زند.


مایده از آسمان در می رسید
بی شری و بیع و بی گفت و شنید

از آسمان بدون دردسر و دادوستد، سفره يى نازل مى شد.


در میان قوم موسی چند کس
بی ادب گفتند کو سیر و عدس 

چند تن گستاخ بى ادب از ميان بنى اسرائيل گفتند كه چرا سير و عدس بر ما نازل نمى شود؟


منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان 

ديگر آن سفره و نان آسمانى فرودنيامد و رنج كشت و ورز و شخم زدن و درو كردن دوباره آغاز شد.


باز عیسی چون شفاعت کرد، حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق 

بار ديگر چون عيسى (ع) ميانجى شد، خداوند سفره و غنايم ديگر فرستاد.


باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله ها برداشتند

باز بى ادبان گستاخى كردند و چون گدايان از سفره الهى نيز براى ذخيره لقمه برداشتند.


لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایم است و کم نگردد از زمین 

عيسى (ع) بدانها التماس كرد كه اين سفره دايمى است و هيچ گاه كم نخواهد شد.


بد گمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری 

بر سفره كريمان بدگمان بودن و طمع ورزيدن كفر است.


ز ان گدا رویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز

به سبب آن گداصفتان طمعكار، دوباره در رحمت الهى بسته شد.


ابر برناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات 

اگر مردم زكات ندهند، ابرى بر آسمان نمى آيد (باران نمى بارد)، زنا موجب اشاعه بيمارى وبا مى گردد.


هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی باکی و گستاخی است هم 

هر بلايى كه از غم و تاريكى دل بر تو فرودآيد، به سبب بى باكى و گستاخى توست.


هر که بی باکی کند در راه دوست
ره زن مردان شد و نامرد اوست 

هركس كه در راه معشوق بى باكى كند، راه مردان را مى زند و آدمى نامرد است.


از ادب پر نور گشته است این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک 

اين افلاك از ادب پر از ستارگان نورانى شده، فرشتگان به سبب ادب، معصوم و پاك اند.


بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب 

كسوف آفتاب به سبب بى ادبى بود و شيطان (ابليس) به علت بى باكى رانده درگاه شد.

 


ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند.
ملاقات پادشاه با آن ولى که در خوابش بشارت داده بودند


دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت 

شاه بازو بگشاد و آن مهمان را چون جان و عشق در آغوش كشيد.


دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت 

دست و پيشانى مهمان را بوسيد و از حال و راه سفر پرسيد.


پرس پرسان می کشیدش تا به صدر
گفت گنجی یافتم آخر به صبر
ضمن احوالپرسى او را به صدر مجلس برد و گفت كه سرانجام بر اثر صبر گنجى يافتم.


گفت ای نور حق و دفع حرج
معنی الصبر مفتاح الفرج 

گفت اى نور الهى و اى زايل كننده غم و اندوه، اى معنى واقعى: «الصبر مفتاح الفرج»


ای لقای تو جواب هر سؤال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال 

اى كسى كه ديدارت پاسخ هر مشكلى است، بدانكه مشكل من به دست تو حل خواهد شد.


ترجمانی هر چه ما را در دل است
دست گیری هر که پایش در گل است 

اى آنكه ترجمان (بيان كننده) تمام مشكلات درونى مايى، تو يار و دستگير هر وامانده اى.


مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا

اى يار برگزيده و اى عزيز الهى! اگر تو غيبت كنى، قضاى بد فرود مى آيد و فضاى بيكران در نظرم تنگ مى شود.


أنت مولی القوم من لا یشتهی
قد ردی کلَّا لَئِنٛ لَمٛ ینته

تو سرور قومى، هر كه ترا نخواهد با حقارت روبرو مى شود، «اگر از كفر خود دست بر ندارد واى بر او».

 

بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند.
بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند


چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم 

چون آن مجلس به پايان رسيد، دست او را گرفت و به درون حرم سرا برد.


قصه ی رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

شاه ماجراى بيمار شدن كنيزك را گفت و طبيب را بالاى سر بيمار نشاند.


رنگ رو و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید

طبيب، رنگ رخسار، نبض و شيشه ادرار مريض را ديد، نشانه هاى بيمارى را ديد، علل بيمارى را جويا شد.


گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست ویران کرده اند

گفت: هر دوايى كه طبيبان داده اند، همه خطا بوده، به جاى بهبود بخشيدن بر بيمارى افزوده اند.


بی خبر بودند از حال درون
أستعیذ اللَّه مما یفترون 

آنان از حال درونى بيمار بى خبر بوده اند، از دروغهاى آنان به خدا پناه مى برم.


دید رنج و کشف شد بر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت 

بيمارى را ديد و درد نهانى را تشخيص داد، اما آن را از پادشاه پنهان كرد.


رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود

بيمارى كنيزك از سودا و صفرا نبود، بوى هر هيزم از دود آن معلوم مى شود.


دید از زاریش کو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است 

از ناله هاى بيمار دريافت كه او از دل مى نالد، تن او سالم است و او اسير دل خويش است.


عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل 

عشق از ناله هاى دل آشكارا ديده مى شود، هيچ بيمارى چون بيمارى دل نيست.


علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست 

بيمارى عاشق، جدا از بيماريهاى ديگر است، عشق اسطرلابى است كه اسرار خدا را با آن مى توان سنجيد.


عاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است 

عشق خواه حقيقى و خواه مجازى باشد، عاقبت ما را به سوى او رهبرى مى كند.


هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن 

هر چه عشق را شرح و تفسير كنم، چون به خود عشق برسم از آن شرح شرمنده مى شوم.


گر چه تفسیر زبان روشن گر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است 

اگر چه زبان، احساسات را به روشنى تفسير مى كند، ولى عشقى كه بر زبان نيايد، از هر بيانى روشن تر است.


چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت 

قلم كه به سرعت در نوشتن پيش مى رفت، چون به كلمه عشق رسيد، بر خود شكافت و فروماند.


عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت 

عقل در تفسير عشق چون خر در گل فروماند؛ عشق و عاشقى را هم خود عشق بايد تفسير كند.


آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب 

آفتاب، خود دليل وجود آفتاب است، اگر دليل مى خواهى از آفتاب روى مگردان.


از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد

اگر چه سايه نشانى از آفتاب دارد، اما خود شمس هر لحظه نور جانبخش عطا مى كند.


سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون بر آید شمس انشَقَّ القمر

سايه، چون افسانه ترا خواب مى كند، اما چون خورشيد طلوع كند، ماه مى شكافد.


خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس جان باقیی کش امس نیست 

در جهان چيز عجيبى چون شمس وجود ندارد، شمس جان ابدى است و براى او گذشته و آينده مطرح نيست.


شمس در خارج اگر چه هست فرد
می توان هم مثل او تصویر کرد

شمس عالم خارج اگر چه يگانه است، باز مى توان نظيرى بر آن تصور كرد.


شمس جان کاو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر

اما شمس جان كه خارج از عالم اثير است، در ذهن و در خارج نظيرى ندارد.


در تصور ذات او را گنج کو
تا در آید در تصور مثل او

ذات او چگونه در تصور مى گنجد، تا نظير او در تصور آيد؟


(شمس تبریزی که نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است)

شمس تبریزی که نور مطلق است، آفتابی است از انوار حق.


چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در کشید

چون از سيماى شمس الدين سخن به ميان آيد، خورشيد آسمان چهره خود را پنهان مى كند.


واجب آید چون که آمد نام او
شرح کردن رمزی از انعام او

چون نام او برده شد، واجب است كه يكى از رموز بخششهاى او نيز گفته شود.


این نفس جان دامنم بر تافته ست
بوی پیراهان یوسف یافته ست 

اكنون جان بر دامنم آويخته، چون بوى پيراهن يوسف بر مشامش رسيده است،


از برای حق صحبت سالها
باز گو حالی از آن خوش حالها

مى گويد كه به حق دوستى ساليان، شمه يى از آن حالات خوش را بازگو.


تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود

تا زمين و آسمان شادان شوند و بر قدرت عقل و روح و بينايى افزوده شود.


لا تکلفنی فإنی فی الفنا
کلت أفهامی فلا أحصی ثنا

گفتم: برايم تكليف شاق مكن كه من در حال فنا هستم، فهم و درك من از كار افتاده، حتى ثناى او را نيز نمى توانم گفت.


کل شی ء قاله غیر المفیق
إن تکلف أو تصلف لا یلیق 

هر چيزى كه او بگويد سخنى غير صحي
ح خواهد بود خواه متكلفانه سخن گويد و خواه خطا رود، به حقيقت راه نخواهد يافت.


من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست 

من كه يك رگ هشيار ندارم، از آن يار بى نظير چگونه سخن گويم؟


شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

اين غصه هاى جگرسوز هجران را فعلا تا زمانى مناسب بازمگو.


قال أطعمنی فإنی جائع
و اعتجل فالوقت سیف قاطع 

گفت: وجود من گرسنه ثناى اوست، سيرم كن و بشتاب كه وقت چون شمشير بران مى گذرد.


صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق 

اى دوست! صوفى دم را غنيمت مى شمارد، كار امروز را به فردا افكندن رسم طريقت نيست.


تو مگر خود مرد صوفی نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی 

مگر تو خود صوفى نيستى و نمى دانى كه مال موجود از نسيه فروشى از ميان مى رود؟


گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار

گفتم شايسته تر آن است كه سر يار پوشيده بماند، تو آن راز را در اثناى حكايت بشنو.


خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران 

بهتر آن است كه سر دلبران در اثناى سخنان ديگران گفته شود.


گفت مکشوف و برهنه گوی این
آشکارا به که پنهان ذکر دین 

گفت: اى خردمند! داستان را بى پرده و روشن و بى كم وكاست بازگوى و مرا از سر باز مكن.


پرده بردار و برهنه گو که من
می نخسبم با صنم با پیرهن 

بى پرده و عريان سخن گوى كه من با زيباروى تن پوشيده به بستر نمى روم.


گفتم ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی نی کنارت نی میان 

گفتم: اگر او آشكارا خود را نشان دهد، نه تو مى مانى و نه تعينات تو.


آرزو می خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه 

طالب باش، ولى به اندازه طلب كن، برگ كاه نمى تواند كوهى را تحمل كند.


آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت 

آفتابى كه هستى اين عالم از اوست، اگر اندكى نزديكتر آيد، همه مى سوزند.


فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی 

جوياى آشوب و انقلاب مباش و بيش از اين از شمس تبريزى سخن مگوى.


این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمام این حکایت باز گوی 

اين سخن تمام شدنى نيست، به اول سخن بازگرد و بقيه حكايت را تمام كن.

 

خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک.
خلوت خواستن آن ولى از پادشاه براى تشخیص بیمارى کنیزک 


گفت ای شه خلوتی کن خانه را
دور کن هم خویش و هم بیگانه را

گفت: پادشاها! خانه را خلوت كن و خويش و بيگانه را از آن دور ساز.


کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها

هيچ كس در راهروها نبايد به سخنان ما گوش دهد، تا من از كنيزك سؤالاتى بپرسم.


خانه خالی ماند و یک دیار نی
جز طبیب و جز همان بیمار نی 

خانه خلوت شد و جز طبيب و بيمار جنبنده يى در آن نماند.


نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست 

طبيب آرام آرام پرسيد كه تو اهل كدام شهرى؟ چون معالجه مردم هر شهرى ديگرگونه است.


و اندر آن شهر از قرابت کیستت
خویشی و پیوستگی با چیستت 

در آن شهر از خويشان و نزديكان چه دارى و خانواده ات چه كسانى هستند؟


دست بر نبضش نهاد و یک به یک
باز می پرسید از جور فلک 

دست بر نبض بيمار نهاده بود، از ستم روزگار پرسش مى كرد.


چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد

اگر خارى در پاى كسى بخلد، پايش را بر روى زانو مى گذارد.


وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد می کند با لب ترش 

و با سر سوزن نوك خار را جستجو مى كند و اگر نيابدش جاى زخم را با لب تر مى كند.


خار در پا شد چنین دشوار یاب
خار در دل چون بود واده جواب 

خار فرورفته در پاى كه يافتنش چنين دشوار است، خارى كه در دل بخلد، چگونه خواهد بود؟ جوابم ده.


خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی 

اگر هر فرومايه ايى خار خليده در دل را مى ديد، كى غم بر كسى چيره مى شد؟


کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد

يكى زير دم خر خارى مى گذارد، خر چون راه دفع آن را نمى داند، جست و خيز مى كند، 


بر جهد و ان خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری بر کند

آن خار را با جستن محكم تر مى كند. شخص عاقلى لازم است كه آن خار را در آورد.


خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته می انداخت صد جا زخم کرد

خر از سر سوز و درد، براى دفع خار مى جهد و صد جاى ديگر را زخمى مى كند.


آن حکیم خارچین استاد بود
دست می زد جا به جا می آزمود

آن طبيب دردياب، ماهر بود، چنانكه جابه جاى تن بيمار را مى آزمود.


ز ان کنیزک بر طریق داستان
باز می پرسید حال دوستان 

و به طريق داستان، حال دوستان كنيزك را مى پرسيد.


با حکیم او قصه ها می گفت فاش
از مقام و خاجگان و شهر تاش 

او آشكارا ماجراهاى زندگانيش، خانه، اربابان، و همشهريانش را به طبيب بازمى گفت.


سوی قصه گفتنش می داشت گوش
سوی نبض و جستنش می داشت هوش 

طبيب به قصه گويى او گوش مى داد و حركت نبض او را زير نظر داشت.


تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان

تا بداند كه از شنيدن نام چه كسى كه مقصود درونى كنيزك است، نبض او شديدتر مى زند.


دوستان شهر او را بر شمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد

ابتدا دوستان شهر او را نام برد، بعد اسم شهر ديگرى را بر زبان آورد.


گفت چون بیرون شدی از شهر خویش
در کدامین شهر بوده ستی تو بیش 

گفت: بعد از آنكه از شهر خودت خارج شدى، در كدام شهر بيشتر اقامت كردى؟


نام شهری گفت وز آن هم در گذشت
رنگ روی و نبض او دیگر نگشت 

از شهرى اسم برد و از آن هم گذشت، و در حركت نبض بيمار تغييرى پيدا نشد.


خواجگان و شهرها را یک به یک
باز گفت از جای و از نان و نمک 

يك به يك شهرها و اربابان و چيزهاى ديگر را برشمرد.


شهر شهر و خانه خانه قصه کرد
نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد

شهر به شهر و خانه به خانه اسم برد، اما نه نبض حركت كرد و نه رنگ بيمار تغييرى يافت.


نبض او بر حال خود بد بی گزند
تا بپرسید از سمرقند چو قند

حركت نبض ثابت و رنگ بيمار تغييرناپذير بود، تا از سمرقند دلگشا سؤالى كرد.


نبض جست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد

نبض حركت شديدترى كرد و روى بيمار ابتدا سرخ و بعد زرد شد، به يادش آمد كه از زرگرى سمرقندى جدا شده است.


چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصل آن درد و بلا را باز یافت 

چون طبيب از اين راز بيمار آگاه شد و منشأ بيمارى كنيزك را يافت، 


گفت کوی او کدام است در گذر
او سر پل گفت و کوی غاتفر

پرسيد: او در كدام محله بود؟ كنيزك از سر پل و كوى غاتفر (محله ای در سمرقند) نام برد.


گفت دانستم که رنجت چیست زود
در خلاصت سحرها خواهم نمود

طبيب گفت: من دانستم كه درد تو چيست، هر چه زودتر در معالجه تو اعجاز خواهم كرد.


شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن 

تو شاد و آسوده و امين باش، من در علاج تو آن خواهم كرد كه باران با چمن مى كند.


من غم تو می خورم تو غم مخور
بر تو من مشفق ترم از صد پدر

من به فكر تو هستم، تو غصه مخور، من برايت از صد پدر مهربانترم.


هان و هان این راز را با کس مگو
گر چه از تو شه کند بس جستجو

مواظب باش كه اين راز را پيش كسى فاش 
نكنى و اگر شاه هم از تو بپرسد، چيزى بدو نگويى.


چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود

اگر راز تو درون دلت مدفون بماند، زودتر به آن آرزو دست مى يابى.


گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت 

پيامبر (ص) فرمود كه هركس راز خود را پنهان كند، زودتر به مراد خود مى رسد.


دانه چون اندر زمین پنهان شود
سر آن سر سبزی بستان شود

دانه چون در زمين پنهان بماند، راز آن موجب سرسبزى بستان مى گردد.


زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیر کان 

اگر زر و نقره در زمين نهان نمى ماندند، كى مى توانستند در اعماق زمين پرورش يابند؟


وعده ها و لطفهای آن حکیم
کرد آن رنجور را ایمن ز بیم 

وعده ها و محبت هاى آن طبيب، ترس را از دل بيمار دور كرد.


وعده ها باشد حقیقی دل پذیر
وعده ها باشد مجازی تاسه گیر

دل وعده هاى حقيقى را مى پذيرد، اما وعده هاى غير حقيقى خفقان آور است.


وعده ی اهل کرم گنج روان
وعده ی نااهل شد رنج روان 

وعده آدمهاى كريم، چون گنج قارون است و وعده نااهلان روح را مى آزارد.


دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه.
تشخیص آن ولى بیمارى را و مطرح کردن آن پیش پادشاه 


بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد
شاه را ز ان شمه ای آگاه کرد

طبيب برخاست و پيش شاه رفت و شمه يى از ماجرا را به شاه بازگفت.


گفت تدبیر آن بود کان مرد را
حاضر آریم از پی این درد را

گفت: چاره كار آن است كه آن مرد (زرگر) را براى معالجه اين درد اينجا حاضر كنيم.


مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور
با زر و خلعت بده او را غرور

مرد زرگر را از آن شهر دور فرا خوان و با زر و خلعت او را بفريب.

فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر
رسول فرستادن پادشاه به سمرقند براى آوردن زرگر


شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عدول 
شاه يكى دو قاصد حاذق و كاردان و دادگر به سمرقند فرستاد.


تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

آن دو امير از پيش شاهنشاه تا سمرقند به نزد آن زرگر رفتند.


کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت 

گفتند: اى استاد چابك دست كه آوازه ات در شهرها پيچيده است،


نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری 

اكنون فلان پادشاه ترا براى زرگرى خاص برگزيده، زيرا كه تو زرگر بزرگى هستى.


اینک این خلعت بگیر و زر و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم 

فعلا اين خلعت و زر و سيم را بگير، چون دعوت را بپذيرى از خاصان و نديمان پادشاه خواهى شد.

 


مرد مال و خلعت بسیار دید
غره شد از شهر و فرزندان برید

مرد زرگر چون چشمش به آن مال و خلعت فراوان افتاد، فريفته شد و دل از شهر و فرزند گسست.


اندر آمد شادمان در راه مرد
بی خبر کان شاه قصد جانش کرد

شادمان قدم در راه نهاد، خبر نداشت كه شاه قصد جان او كرده است.


اسب تازی بر نشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت 

بر اسبى عربى سوار شد و شادمانه تاخت. او خونبهاى خود را خلعت مى پنداشت.


ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سوء القضا

اى كسى كه با صد رضا در راه سفر گام نهاده اى، با پاى خود به سوى بدترين سرنوشت مى روى.


در خیالش ملک و عز و مهتری
گفت عزرائیل رو آری بری 

در حالى كه در عالم خيال به عزت و سلطنت و بزرگى مى انديشد، عزرائيل مى گويد: آرى، برو، برد با توست! 


چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب 

چون آن مرد غريب از راه رسيد، طبيب او را پيش سلطان برد.


سوی شاهنشاه بردندش به ناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز

به ناز او را پيش سلطان بردند، تا بر بالين آن شمع طراز (كنيزك) بسوزد.


شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد

شاه چون او را ديد، سخت احترامش كرد و خزانه زر و سيمش را به دست او سپرد.


پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده 

بعد طبيب به سلطان گفت كه اى سلطان بزرگ! كنيزك را به عقد ازدواج زرگر درآور،


تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود

تا كنيزك از وصال او شادمان گردد و وصال، آتش بيمار را فرونشاند.


شه بدو بخشید آن مه روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

شاه آن كنيزك زيبا را به زرگر بخشيد و آن دو يار مشتاق را به وصال رسانيد.


مدت شش ماه می راندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام 

آن دو شش ماه به كامرانى پرداختند و آن دختر بهبود تمام يافت.


بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت 

بعد طبيب براى زرگر شربتى ساخت و زرگر خورد و روز به روز لاغرتر مى شد.


چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند

چون در اثر بيمارى، زيبايى خود را از دست داد، ديگر دختر دلبسته او نماند.


چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد

چون كه زرگر زشت و پژمرده و فرتوت شد، رفته رفته آتش عشق در دل كنيزك سرد شد.


عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود

عشقهايى كه براى ظواهر و رنگ و بو باشد، عشق حقيقى نيست، عاقبت مايه ننگ است.


کاش کان هم ننگ بودی یک سری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری 

كاش آن زرگر هم سراپا عيب و ننگ بود، تا آن داورى بد درباره او عملى نمى شد.


خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او

از چشم چون جويبار او خون جارى شد، روى زيباى او دشمن جان وى گشت.


دشمن طاوس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او

پر طاووس دشمن او شد، اى بسا پادشاهى كه عظمت و شكوه او موجب نابوديش شده است.


گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من 

گفت: من همانند آن آهويى هستم كه صياد براى ناف معطرم خون مرا ريخت.


ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین 

من آن روباه صحراگردى هستم كه براى دست يافتن به پوستم كمين كردند و سرم را بريدند.


ای من آن پیلی که زخم پیل بان
ریخت خونم از برای استخوان 

من آن فيلى هستم كه ضربه فيلبان براى به دست آوردن عاج مرا كشت.


آن که کشتستم پی مادون من
می نداند که نخسبد خون من 

آن كسى كه خون مرا براى چيزى پست تر ريخت، آيا نمى داند كه قتل من بدون انتقام نخواهد ماند؟


بر من است امروز و فردا بر وی است
خون چون من کس چنین ضایع کی است 

اين بلا امروز بر سر من آمد، فردا بر سر او خواهد آمد، خون كسى چون من تباه نخواهد شد.


گر چه دیوار افکند سایه ی دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز

اگر چه ديوار سايه بلندى مى گسترد، ولى باز آن سايه به ديوار بر مى گردد.


این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا

اين جهان به منزله كوه و كردارهاى ما همانند بانگى است، انعكاس اين بانگها ب
ه خود ما بازخواهدگشت.


این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک 

زرگر اين سخنان را بر زبان آورد و درگذشت و كنيزك از عشق و رنج او رها شد.


ز انکه عشق مردگان پاینده نیست
ز انکه مرده سوی ما آینده نیست 

زيرا كه عشق مردگان پايدار نيست، بدين دليل كه مرده نمى تواند به سوى ما بيايد.


عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

عشق زنده در چشم و جان پيوسته باطراوات تر از غنچه است.


عشق آن زنده گزین کاو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است 

عشق آن زنده جاويد را برگزين كه جاودان است و مدام ترا از شراب جانفزا سيراب مى كند.


عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا

عشق خدايى را برگزين كه همه انبيا از آن عشق قدرت و توان يافتند.


تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست 

مگو كه ما به بارگاه او راه نداريم، با سخاوتمندان زودتر مى توان كنار آمد.


بیان آن که کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد.
 بیان آنکه کشتن و مسموم کردن مرد زرگر به فرمان الهى بود نه به هواى نفس و اندیشه فاسد


کشتن آن مرد بر دست حکیم
نی پی اومید بود و نی ز بیم 

كشتن مرد زرگر به دست طبيب براى اميد يا بيم نبود.


او نکشتش از برای طبع شاه
تا نیامد امر و الهام اله 

همچنين براى خوش آيند شاه نبود. تا فرمان و تلقين الهى نيامد، دست بدين كار نزد.


آن پسر را کش خضر ببرید حلق
سر آن را درنیابد عام خلق 

پسرى كه حضرت خضر سرش را بريد، راز آن را همه مردم نمى توانند درك كنند.


آن که از حق یابد او وحی و جواب
هر چه فرماید بود عین صواب 

كسى كه از خدا بر او وحى نازل شود و سؤال خود را از خدا پاسخ بگيرد، هر فرمانى كه دهد كاملا صحيح است.


آن که جان بخشد اگر بکشد رواست
نایب است و دست او دست خداست 

كسى كه جان مى بخشد، اگر بكشد جايز است، زيرا او جانشين حق است و دست او همانند دست خداست.


همچو اسماعیل پیشش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده 

تو نيز در برابر چنين كسى، چون اسماعيل تسليم شو و شادمان جان به تيغ او بسپار،


تا بماند جانت خندان تا ابد
همچو جان پاک احمد با احد

تا روح تو تا ابد شادان بماند، چنانكه جان پاك احمد (ص) در پيشگاه خداى يگانه شادمان است.


عاشقان جام فرح آن گه کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند

عاشقان حقيقى آنگاه جام جان سر مى كشند كه معشوقانشان آنان را به دست خود بكشند.


شاه آن خون از پی شهوت نکرد
تو رها کن بد گمانی و نبرد

شاه نيز براى هوس نفس دست بدان قتل نزد، تو ستيزه جويى و سوء ظن را رها كن.


تو گمان بردی که کرد آلودگی
در صفا غش کی هلد پالودگی 

تو پنداشتى كه آلوده غرض شد و كارى ناشايست كرد، آب تا به مرحله شفافيت برسد، آيا اين صفا در آب آلودگى باقى مى گذارد؟


بهر آن است این ریاضت وین جفا
تا بر آرد کوره از نقره جفا

اين امتحان سخت و اين ستم براى آن است تا كوره ناملايمات مواد زايد را از نقره جدا كند.


بهر آن است امتحان نیک و بد
تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

آزمايش نيك و بد براى آن است كه به هنگام گداختن، زر از كف ناخالص جدا شود.


گر نبودی کارش الهام اله
او سگی بودی دراننده نه شاه 

اگر كار از روى تلقين الهى نباشد، او سگى درنده به حساب مى آيد نه شاه.


پاک بود از شهوت و حرص و هوا
نیک کرد او لیک نیک بد نما

شاه از شهوت و طمع و هواى نفس دور بود، كارى نيك انجام داد، اما نيكى كه شبيه كار بد بود.


گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست 

اگر خضر (ع) در دريا كشتى را سوراخ كرد، در آن سوراخ كردن صد گونه نفع نهفته بود.


وهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر

قدرت تخيل موسى با وجود نور و هنر نبوت، نتوانست آن را دريابد، تو بدون داشتن بال پرواز مكن.


آن گل سرخ است تو خونش مخوان
مست عقل است او تو مجنونش مخوان 

آن سرخى كه مى بينى گل سرخ است، تو خون مپندار، او از عقل مست است، او را ديوانه مپندار.


گر بدی خون مسلمان کام او
کافرم گر بردمی من نام او

اگر آن پادشاه بر آن بود كه خون مسلمانى را بريزد، كافرم اگر نام او را مى بردم.


می بلرزد عرش از مدح شقی
بد گمان گردد ز مدحش متقی 

عرش الهى از ستايش شقى به لرزه درمى آيد و پرهيزگاران از اين ستايش بدگمان مى گردند.


شاه بود و شاه بس آگاه بود
خاص بود و خاصه ی الله بود

او شاه دل آگاه و از خاصان درگاه الهى بود.


آن کسی را کش چنین شاهی کشد
سوی بخت و بهترین جاهی کشد

كسى كه چنين شاهى او را بكشد، او را به سوى جاه و بخت مى برد.


گر ندیدی سود او در قهر او
کی شدی آن لطف مطلق قهر جو

اگر در كشتن او نفعى برايش نمى ديد، لطف مطلق الهى كى قتل او را طلب مى كرد؟


بچه می لرزد از آن نیش حجام
مادر مشفق در آن غم شاد کام 

بچه از نيش حجامتگر بر خود مى لرزد، در حالى كه مادر طفل در آن لحظه شادكام است.


نیم جان بستاند و صد جان دهد
آن چه در وهمت نیاید آن دهد

حق، جانى ضعيف از تو مى گيرد، در عوض صد جان مى دهد، چيزى مى دهد كه در وهم تو نگنجد.


تو قیاس از خویش می گیری و لیک
دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

تو كارهاى الهى را با خود مى سنجى، از حقيقت بسيار دور شده اى، چشمانت را خوب باز كن.

 
رای خود درباره این پست انتخاب کنید
  • icon
  • icon
    نظرات
      arrow